مير تقي الدين كاشاني
403
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
با دو عالم شوق در كويت رضايى خيمه زد * وين زمان با صد جهان حسرت مسافر مىشود * * * در دلش نيست غبار از دل خود فهميدم * خشم و نازش به زبان بود و من غافل از اين * * * در سبوى دل شراب التفاتم پر مريز * نازك است اين ظرف مىترسم كه نم بيرون دهد * * * خوشا تيزدستى كه تا سوى خنجر * كند ميل صد زخم ازو خورده باشم به سوى كمان دست تا برده باشد * من از ناوكش پر برآورده باشم جدا از تو چند اى بهار جوانى * چو نخل خزان ديده پژمرده باشم * * * به رغم غير گاهى تير نازى مىزدى بر من * مرا مىكشتى و خون در دل اغيار مىكردى * * * به غيرى خواستم سازم اداى لطف تا سوزد * تو واقف گشتى و شرمنده گشتم از اداى خود * * * رشك اغيار تو ذوق وصل دزديد از دلم * دادىام صد ساغر و من در خمارم همچنان از حديث من شكايت گونهاى فهميده بود * رفته از ياد وى و من شرمسارم همچنان * * * مفتم به بر نكرد فلك خلعت وصال * چندين هزار جامهء هجران دريدهام * * *